زیر گنبد کبود
غیر از خدای مهربون هیچکی نبود
یه دست خوب و مهربون بود یه دست پاک و بی ریا . اون نوازشگر
دستای ناامید و یاریگر دستای محتاج بود .
و روزهاشو با پاک کردن اشکای دستای دیگه به شب میرسوند اما یه چیزی کم کم
داشت قلب اونو می شکست اونم بی مرامی و نامردمی دستای دیگه بود که دل شکسته و رنجورش کرده بودن.
یه شب تاریک ناراحت و ملول گوشه ای نشسته بود و با خودش خلوت
کرده بود رو به اسمون کرد و آهی کشید : خدایا اینه جواب خوبی های من .
اما این فقط سکوت شب بود که گوش اونو نوازش می داد . توی همین
احوال بود فکر کرد دید اون یکی از مخلوقات خداست خدایی که دانا
و تواناست خدایی که محبت و بخشش و گذشت کارشه خدایی که
گفته : با همه این اوصافی که من دارم ولی این انسان ...
(( ان الانسان لربه لکنود ))
همانا انسان نسبت به پروردگارش ناسپاسه
خوب این بود که دست خوب قصه ما هم کمی خوشحال شد و فهمید
وقتی که انسان نسبت به خداش اینقدر ناسپاسه چه برسه به نسبت به هم نوعش اون خوشحال شد و به خونش رفت
تصمیم گرفت تا هست خوب باشه مثل همیشه تا همیشه
حالا دیگه اون دیگه هیچ انتظاری از هیچکس نداشت
((بشکنه این دست که نمک نداره)) برای اون بی معنی و پوچ شده بود.


حرف من :
تو روزگار مرگه انسانیت این چیزها بعید نیست
باید توجهی نکنی - راه خودتو ادامه بدی برو دست خدا به همرات
به کوری چشم همه حسودا پر می کشم آخر مثل پرستوها
ای سنگ صبورم ای اوج غرورم عاقبت یه روزی مترسکها
خنده رو می بینن رو لبهای ما

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که صدر پیغامآوران باریتعالی، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
از همان روز که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
بعدها دنیا پراز آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت
قرنها از مرگ انسان هم گذشت،
ای دریغا آدمیت برنگشت.
صحبت از پاکی و مروّت ابلهي است
صحبت از پژمردن يك برگ نيست، فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست ، فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست، فرض كن جنگل بيابان است از روز نخست
در كويري سوت و كور، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگمحبت
مرگعشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است
گفتگو از مرگ انسانيت است !
