اتوبوس داشت منو می برد به سوی زادگاهم ؛
زادگاه پر از دردم ، زادگاه پر از فقرم
برای همیشه
در تمنای خواب بودم و خسته ولی خوشحال ؛
دوران خدمتم تموم شده بود مثل دوران تحصیلم (بیادماندنی تر و پرفایده تر)
حال من مونده بودم و یک راه دور و دراز و تاریک .
اونقدر تاریک که جلوی پامو نمی دیدم .
من باید فرصتهای از دست رفتمو جبران می کردم چون دیگه جایی برای ریسک و امهال و سهل انگاری من نمونده بود . یه صدایی مدتها بود گوشم رو آزار میداد :
(( حقتو بگیر ... از همه ... از همه آدما ))
حالا دیگه کامل شده بودم یک مرد کامل . باید قدم در جاده زندگی میذاشتم ؛
محکم ، با ایمان و با اعتماد به نفس .
خلیل آسا به نبرد بتهای ناتوانیم می رفتم .توی این راه فقط یکی همسفرم بود ؛
خدایا حضورا رو احساس می کنم ،
و جودت رو درک می کنم ،
و مثل همیشه کمکت رو طلب می کنم

