تبليغاتX
خاطره هاتو نگه دار
یکی بود یکی نبود

                      زیر گنبد کبود

                                       غیر از خدای مهربون هیچکی نبود

 

یه دست خوب و مهربون بود یه دست پاک و بی ریا . اون نوازشگر

دستای ناامید و یاریگر دستای محتاج بود .

و روزهاشو با پاک کردن اشکای دستای دیگه به شب میرسوند اما یه چیزی کم کم

داشت قلب اونو می شکست اونم بی مرامی و نامردمی دستای دیگه بود که دل شکسته و رنجورش کرده بودن.

یه شب تاریک ناراحت و ملول گوشه ای نشسته بود و با خودش خلوت

کرده بود  رو به اسمون کرد و آهی کشید : خدایا اینه جواب خوبی های من .

اما این فقط سکوت شب بود که گوش اونو نوازش می داد . توی همین

 احوال بود  فکر کرد دید اون یکی از مخلوقات خداست  خدایی که دانا

 و تواناست خدایی که محبت و بخشش و گذشت کارشه خدایی که

گفته :  با همه این اوصافی که من دارم ولی این انسان ...

 

 (( ان الانسان لربه لکنود ))

همانا انسان نسبت به پروردگارش ناسپاسه

 

خوب این بود که دست خوب قصه ما هم کمی خوشحال شد و فهمید

وقتی که انسان نسبت به خداش اینقدر ناسپاسه چه برسه به نسبت به هم نوعش اون خوشحال شد و به خونش رفت

 

 تصمیم گرفت تا هست خوب باشه مثل همیشه تا همیشه

حالا دیگه اون دیگه هیچ انتظاری از هیچکس نداشت 

 ((بشکنه این دست که نمک نداره)) برای اون بی معنی و پوچ شده بود.



پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 |